در این روایت، نویسنده با اشاره به حضور شرکتهای ایرانی صاحب تکنولوژی در نمایشگاههای معتبر جهانی، مینویسد که وقتی در سالنهای مدیکا در دوسلدورف قدم میگذاری، حس میکنی در مرکز یک جریان بینالمللی ایستادهای؛ بازدیدکننده هدفمند وارد میشود، غرفهدار آماده مذاکره است، نظم و طراحی حرفهای جریان دارد و «حتی بوی سالنها و صدای راهروها» استاندارد است.
به تعبیر او «برق نگاهها مسیر تجارت را روشن میکند».
اما در مقایسه با این تجربه جهانی، حسینی شیرازی از وضعیت تهران تصویری کاملاً متفاوت ارائه میدهد: نشستن در غرفههای خلوت، نبود بازدیدکننده هدفمند، و تبدیل شدن حضور برخی افراد به صرفاً گرفتن بروشور، خودکار، تبلیغات یا درخواست اسپانسر. او با تأسف مینویسد که گاهی از صبح تا عصر تنها سرگرمی، «شمردن تعداد عابران» است.
بخش مهمتر روایت او اما نقد جدی به ساختار برگزاری نمایشگاه ایرانهلث است؛ جایی که به گفته او «تغییر مداوم شرکتهای برگزارکننده» تبدیل به معضلی دیدهنشده و غیرقابلدرک شده است.
او از دورهای یاد میکند که «شرکت آوای موفق ایرانیان» نمایشگاه را با نظم، اطلاعرسانی قوی، ارتباطات رسانهای گسترده و رضایت غرفهداران برگزار کرد و بسیاری تصور کردند این الگو تثبیت خواهد شد؛ اما سال بعد ناگهان برگزارکننده تغییر کرد و کیفیت بهشکل محسوسی افت کرد.
نویسنده تأکید میکند که در برخی سالها، شرکت ضعیفتر دوباره انتخاب شده و هیچکس هم پاسخگو نیست؛ در حالی که نمایشگاهها باید بر اساس شاخصهای حرفهای، رضایت شرکتکنندگان و موفقیت تجاری انتخاب شوند. به گفته او «واقعاً نمیدانم بر چه منطقی چنین تصمیمهایی گرفته میشود».






















